محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است
بیداری حیرت زدگان خواب گران است
پوشیدن چشم از دو جهان سود نبخشد
مادام که دل در بر سالک نگران است
تا دست برآورده ام از خرقه تجرید
بر پیکر من بند قبا بند گران است
پیداست چو ابر تنک جلوه خورشید
در پرده چشمی که خیال تو نهان است
چون سیل، طلبکار ترا سنگ ملامت
در قطع بیابان طلب، سنگ فسان است
در مشرب من خلوت اگر خلوت گورست
بسیار به از صحبت ابنای زمان است
صائب مکن اندیشه جان در سفر عشق
کاین مرحله را ریگ روان خرده جان است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از زیبایی معشوق و تاثیر آن بر وجود انسان سخن میگوید. او احساس میکند که محو زیبایی محبوبش، او را از دنیا و واقعیتهای آن بیخبر کرده است. بیداری و آگاهی دیگران برای او خواب سنگینی به نظر میرسد و فرار از دنیای مادی فایدهای ندارد؛ زیرا دل او همچنان درگیر عشق و توجه به سالک، یعنی عاشق واقعی است. او به تضاد میان سادگی و سنگینی دنیای مادی اشاره میکند و به تنهایی درون خود در مقایسه با جمعیت و صحبتهای زمانه میپردازد. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره میکند که سفر عشق نیازمند فداکاری و شجاعت است و نباید ذهن را مشغول مسائلی کرد که از حقیقت عشق دور میکند.
هوش مصنوعی: زیبایی چهرهات همهچیز را فراموش کرده و آدمهای حیران و شگفتزده در خواب عمیقی هستند.
هوش مصنوعی: چشم پوشی از دو جهان نمیتواند مفید باشد، تا زمانی که دل نسبت به سالک نگران و مضطرب است.
هوش مصنوعی: وقتی که از لباس مادی و دنیایی جدا شدهام و به سمت انقطاع و معنویت رفتهام، اکنون در وجود من چیزهایی وجود دارد که به این زندگی دنیوی وابسته است و نمیتوانم به راحتی از آنها رها شوم.
هوش مصنوعی: وقتی که ابرهای نازک در آسمان قرار دارند، نور خورشید به آرامی از پشت آنها نمایان میشود. این حالت، به ما نشان میدهد که اگر چشمان ما از تصورات و خیالات تو پر باشد، زیبایی و روشنی آنها را بهتر درک خواهیم کرد.
هوش مصنوعی: شما مانند سیلی هستید که در جستجوی کسی است و در بیابان، سنگهای اتهام و ملامت، مانع شما میشوند. در واقع، در مسیر طلب خود با سختیها و چالشهایی روبرو هستید که از آنها نمیتوانید فرار کنید.
هوش مصنوعی: اگر در مکانی تنها باشم و این تنهایی مثل گور باشد، بسیار بهتر از این است که با مردم زمان خودم صحبت کنم.
هوش مصنوعی: در عشق، نباید نگران وضعیت جان خود باشی، زیرا این مرحله از عشق، همانند دانههای ریز ریگی است که به آرامی و به سادگی حرکت میکنند و نیازی به نگرانی ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا هست جهان دولت سلطان جهان است
وز دولت او امن زمین است و زمان است
عدلش سبب ایمنی خُرد و بزرگ است
جودش سبب زندگی پیر و جوان است
از دولت او در همه آفاق دلیل است
[...]
آنی که به تو دیده دولت نگران است
ذات تو پسندیده سلطان جهان است
هستی تو جهان را به کفایت چو عطارد
شاید که ترا مرکز معمور نشان است
کز سنبله مخصوص شرف گشت عطارد
[...]
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
آن است که هرچیز که گویند نه آن است
برتر ز صفات خرد و دانش و عقل است
بیرون ز ضمیر دل و اندیشهٔ جان است
بینندهٔ انوار تو بس دوخته چشم است
[...]
گر پردۀ هستیت بسوزی به ریاضت
بیرون شوی زین ورطه که این خلق در آن است
پنهان شوی از خویش و ز کونین بیکبار
بر دیدۀ تو این سر آنگه بعیان است
این عالم نفی است، در اثبات توان دید
[...]
در شهر بگویید چه فریاد و فغان است
آن سرو مگر باز به بازار روان است
قومی بدویدند به نظاره رویش
وان را که قدم سست شد از پی نگران است
در هر قدمش از همه فریاد برآمد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.