گنجور

 
صائب تبریزی

دلفریبی چون به جولان آورد آن ماه را

مرد می باید نگه دارد عنان آه را!

غافلان را گوش بر آواز طبل رحلت است

هر تپیدن قاصدی باشد دل آگاه را

عشق مستغنی است از تدبیر عقل حیله گر

شیر کی سازد عصای خود دم روباه را؟

چون شود هموار دشمن، احتیاط از کف مده

مکرها در پرده باشد آب زیر کاه را

خودنمایی پرده برمی دارد از بالای جهل

نیست عیبی در نشستن جامه کوتاه را

یوسف از مصر غریبی شکوه کافر نعمتی است

یادداری جامه خود کرده بودی چاه را!

بر تهی آغوشی خود گریه صائب می کنم

چون ببینم هاله در آغوش گیرد ماه را