گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۷۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سفر نکردن ازان کشور از گرانجانی است

که مرگی دل و قحط غذای روحانی است

لب محیط به بانگ بلند می گوید

برهنه شو که گهر مزد دست عریانی است

سفر خوش است که بی اختیار روی دهد

سپند، منتظر آتش از گرانجانی است

به نان خشک قناعت نمی توان کردن

چه نعمتی است که افلاک سر که پیشانی است!

ز آرمیدگی ظاهرم فریب مخور

اگر چه ساکن شهرم، دلم بیابانی است

ز جوش وحش چه غوغاست بر سر مجنون؟

اگر نه داغ جنون خاتم سلیمانی است

همیشه آب به چشم پیاله می گردد

جبین پیر خرابات بس که نورانی است

دلی که از سخن تازه شد جوان، داند

که سبزی پر طوطی، گل سخندانی است

جواب آن غزل است این که نقد حیدر گفت

ازو چه شکوه کنم، عالم پریشانی است



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.