شراب کهنه که روشنگر روان من است
مصاحب من و پیر من و جوان من است
ز فیض بیخودی از هر دو کون آزادم
خط پیاله ز غم ها خط امان من است
ز انفعال گنه دل نمی توان برداشت
وگرنه جذبه توفیق همعنان من است
چه حاجت است به دریوزه ملال مرا؟
خمیر مایه غم، مغز استخوان من است
ازان چو باد صبا گشته ام پریشان سیر
که دست زلف بلند تو در میان من است
دگر چه کار کند سعی طالع وارون؟
که خضر در پی پیچیدن عنان من است
چراغ مرده من آفتاب چون نشود؟
که یک جهان دل روشن نگاهبان من است
به هر روش که فلک سیر می کند شادم
که این سمند سبکسیر، زیر ران من است
بهار در پس دیوار باغ پنهان شد
ز بس که منفعل از چشم خونفشان من است
چگونه سر ز خجالت برآورم از خاک؟
گلی نچید ز من آنکه باغبان من است
نکرده صید ازین صیدگاه چون نروم؟
که گر هما فکنم، زور بر کمان من است
بهار با نفس آتشین لاله و گل
کباب گرمی هنگامه خزان من است
نظر به نعمت الوان روزگارم نیست
چو شمع، توشه من جسم ناتوان من است
بساط سحر کلامان به یکدگر پیچید
عصای موسی من کلک ناتوان من است
ز پاره گشتن پیوند جسم معلوم است
که ماه در ته پیراهن کتان من است
درین غزل به تأمل نگاه کن صائب
که بهترین غزلهای اصفهان من است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف شراب کهنهای میپردازد که نماد روشنفکری و رهایی روح اوست و به عنوان همدم و همراهش شناخته میشود. او از آزادیای که در بیخودی و نزدیکی به معانی عمیق زندگی احساس میکند، سخن میگوید. در عین حال، با اشاره به غمها و مشکلات، شراب را به عنوان مایه زندگی و شادی خود میداند. شاعر از احساس پیوند عمیق خود با عشق و زیباییها میگوید و میخواهد بر افکار منفی غلبه کند. او در نهایت، این غزل را به عنوان یکی از بهترین آثارش معرفی میکند.
هوش مصنوعی: شراب قدیمی که روح مرا روشن میکند، همراه من است و همواره در کنار من، چه در روزهای جوانی و چه در دوران پیری.
هوش مصنوعی: از نعمت بیخودی، از همه چیز و همه جا رها شدهام. نشانهای که بر روی پیاله نقش بسته، بیانگر آزادیم از غمهاست و نشانهای از امانت من است.
هوش مصنوعی: از این که دلم تحت تاثیر گناهان قرار گرفته، نمیتوانم رهایی یابم. در غیر این صورت، توفیق و رحمت الهی نیز همسو و همنوا با من است.
هوش مصنوعی: چه نیازی است که به من غم و اندوهی را یادآوری کنی؟ چون خود غم و اندوه، جزئی جداییناپذیر از وجود من است.
هوش مصنوعی: چون باد صبا در حال گشت و گذار هستم و آشفتهام، زیرا که زلف بلند تو در میان کارهایم قرار دارد.
هوش مصنوعی: دیگر چه فایدهای دارد تلاش در برابر سرنوشتی که بد است؟ زیرا خضر، که نماد راهنمایی و آگاهی است، در تلاش است تا مسیر مرا تغییر دهد و از لغزش نجات دهد.
هوش مصنوعی: چطور ممکن است که نور وجود من که همچون چراغی خاموش است، وقتی آفتاب نتابد، همچنان وجود داشته باشد؟ در حالی که در یک جهان وسیع، قلبی روشن نگهبان من است.
هوش مصنوعی: به هر طریقی که زمان و سرنوشت پیش میرود، من خوشحالم که این اسب سریع و رسا، زیر پای من قرار دارد.
هوش مصنوعی: بهار در پشت دیوار باغ پنهان شده است، به خاطر اینکه به شدت تحت تأثیر نگاه غمگین و پر از اشک من قرار گرفته است.
هوش مصنوعی: چطور میتوانم از خجالت سرم را بلند کنم، در حالی که باغبانم هیچ گلی از من نچیده است؟
هوش مصنوعی: چگونه میتوانم از این مکان شکار خارج شوم در حالی که هنوز شکار نکردهام؟ زیرا اگر بخواهم پروازی انجام دهم، نیروی من به کمانم بستگی دارد.
هوش مصنوعی: بهار با زیبایی و شوقی که از گلها و لالهها برمیخیزد، حس و حال گرم و پر شور من در آستانهی پاییز است.
هوش مصنوعی: من به نعمتها و زیباییهای زندگی نگاه نمیکنم، چون مانند شمع، فقط جسم ناتوان من به عنوان منبع انرژی و وجود من است.
هوش مصنوعی: خواص و جادوگری سخنوران در هم تنیده شد، نیرویی که مانند عصای موسی است برای من، اما در واقع تنها یک نیرنگ از جانب من است.
هوش مصنوعی: وقتی که ارتباط جسمی قطع میشود، مشخص است که در انتهای پیراهن نازک من، ماه دیده میشود.
هوش مصنوعی: به این شعر دقت کن، صائب، زیرا این یکی از بهترین اشعار من در اصفهان است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گره گشای سخن خامه توان من است
خزانه دار روان خاطر روان من است
کشید زین من این دیزه هلال رکاب
از آنک شهپر روح القدس عنان من است
کنار و آستی کان چو بحر پر درشد
[...]
نتیجه ای که زافکار نیم جان من است
وبال چشم و دماغ و تن و توان من است
به روزنامه ی سودای من چنین منگر
مداد او همه از مغز استخوان من است
روانیِ سخن از سرعت تفکّر نیست
[...]
ز بس که گوش جهانی پر از فغان من است
به شهر بر سر هر کوی داستان من است
ز بیدلی، اگرم جان رود، عجب نبود
چو دل نمی دهدم آنکه دلستان من است
دعای عمر کنندم، ولی قبول مباد
[...]
ز دل زبانه آتش که در دهان من است
به شرح داغ دل آتشین زبان من است
به سان اره بنه تیغ خویش بر فرقم
به جرم آنکه به صد رخنه ز استخوان من است
کنی به داغ نشان سگان خود وین داغ
[...]
خیال مغبچگان تا درون جان من است
بکوی دیر مغان ناله و فغان من است
کمند زلف بتی این که ساختم زنار
درون دیر بهر بزم داستان من است
به بین بصافی ساغر درو به حمرت می
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.