گنجور

 
صائب تبریزی

به غم نشاط من خاکسار نزدیک است

خزان من چو حنا با بهار نزدیک است

یکی است چشم فرو بستن و گشادن من

به مرگ، زندگیم چون شرار نزدیک است

به چشم کم منگر جسم خاکسار مرا

که این غبار به دامان یار نزدیک است

چه غم ز دوری راه است بیقراران را؟

به موجهای سبکرو کنار نزدیک است

به آفتاب رسید از کنار گل شبنم

به وصل، دیده شب زنده دار نزدیک است

ز یاسمین تو بوی بنفشه می شنوم

مگر دمیدن خط زان عذار نزدیک است؟

شود به دور خط امید وصل روزافزون

به صبحدم شب فصل بهار نزدیک است

به خون من مشو آلوده کز کهنسالی

به سوختن جگرم چون چنار نزدیک است

چو سوخت تشنه لبی دانه مرا صائب

چه سود ازین که به من نوبهار نزدیک است؟