گنجور

 
صائب تبریزی
 

خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیست

دانه چون افتاد گیرا، احتیاج دام نیست

از نسیمی می توان برداشتن ما را ز خاک

چشم ما چون دیگران بر بوسه و پیغام نیست

شبنمی را کز محیط بیکران افتاد دور

در کنار لاله و آغوش گل آرام نیست

خاک ره شو گر طلبکار دلی، کاین کعبه را

جز غبار خاکساری جامه احرام نیست

باغ عقل است آن که در عمری رساند میوه ای

آفتاب عشق بر هر کس که تابد خام نیست

ترک خودکامی، جهان در شکرستان کردن است

تلخکامی جز نصیب مردم خودکام نیست

کیسه پردازان دنیا غافلند از نقد وقت

ورنه نقدی این چنین در کیسه ایام نیست

در مصیبت خانه دنیا که آزادی است مرگ

خون خود را می خورد مرغی که بی هنگام نیست

می پرد دل بی خرد را بهر اوج اعتبار

طفل ناافتاده را اندیشه ای از بام نیست

شام ماه روزه دارد داغ، صبح عید را

بی تکلف هیچ شهری این قدر خوش شام نیست

جوهر مجنون نداری گرد این وادی مگرد

نیست آهویی درین صحرا که شیراندام نیست

از زبان شکوه ما حسن صائب فارغ است

شکرستان را خبر از تلخی بادام نیست