گنجور

 
صائب تبریزی
 

صیقل آیینه دل غیر آه سرد نیست

هر که را در دل نباشد آه، مرد درد نیست

ای که خود را در دل ما زشت منظر دیده ای

رنگ خود را چاره کن، آیینه ما زرد نیست

دیده را در بسته وقف حسرت او کرده ایم

از نسیم مصر مارا چشم راه آورد نیست

میکشان در روز باران خسرو وقت خودند

ابر گوهربار، کم از گنج باد آورد نیست

سینه صافان را غباری گر بود بر چهره است

در درون خانه آیینه راه گرد نیست

سنگ در عصمت سرای جام جم می افکند

گر نریزد خون واعظ دختر رزمرد نیست!

روز باران، گر شب آدینه باشد، می کشد

صائب ما در میان میکشان بی درد نیست