گنجور

 
صائب تبریزی

ذره تا خورشید دارد چشم بر انعام دوست

تا که را از خاک بردارد دل خودکام دوست

ماه تابان کیست تا گیرد ازان رخسار نور؟

نیست هر ناشسته رویی در خور اکرام دوست

در کنار لاله و گل دارد آتش زیر پا

شبنم از شوق تماشای رخ گلفام دوست

تیغ زهرآلود داند جلوه شمشاد را

هر که چشمی آب داد از سر و سیم اندام دوست

زان لب میگون مگر دفع خمار خود کند

ورنه خون هر دو عالم می شود یک جام دوست

گرچه شد کان بدخشان مغز خاک از کشتگان

می چکد رغبت همان از تیغ خون آشام دوست

می کند در سنگ خارا صحبت نیکان اثر

مشک شد خون عقیق از کیمیای نام دوست

من کیم تا آن زبان چرب نفریبد مرا؟

پختگان را خام سازد وعده های خام دوست

در ضمیر سنگ غافل نیست لعل از آفتاب

می رسد در هر کجا باشد به دل پیغام دوست

خون شود در ناف آهو بار دیگر مشک ناب

گر چنین پیچد به خود از زلف عنبر فام دوست

تلخ سازد بوسه را در کام ارباب هوس

از حلاوت، لذت شیرینی دشنام دوست

در همین جا سر برآورد از گریبان بهشت

هر که صائب شد اسیر حلقه های دام دوست

 
 
 
ناصر بخارایی

داد باد صبحدم با عاشقان پیغام دوست

برد آرامم به بوی زلف بی‌آرام دوست

خاک می‌گفتم شوم تا در قدمهایش روم

باز می‌گویم نشیند گرد بر اقدام دوست

بارها رفتم به خدمت بر درش بارم نداد

[...]

حافظ

مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده پیغامِ دوست

تا کُنم جان از سرِ رغبت فدای نامِ دوست

واله و شیداست دایم همچو بلبل در قفس

طوطی طبعم ز عشقِ شِکَّر و بادامِ دوست

زلفِ او دام است و خالش دانهٔ آن دام و من

[...]

صوفی محمد هروی

وه که جانم گشت چون از درد بی آرام دوست

ساقیا لطفی بکن جامی بده با نام دوست

مانده بر بادام چشمانش دهان پسته باز

همچو من افتاده مسکین چون کند بادام دوست

می کنم جان را نثار مقدم میمون او

[...]

وفایی مهابادی

آن یکی از «أرنی» مخمور و مست جام دوست

و آن دگر از «لن ترانی» کشته ی پیغام دوست

یک درون از «اصطفا آدم» پر از انعام دوست

یک سر از «وجهت وجهی» پر ز عشق نام دوست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه