گنجور

 
صائب تبریزی
 

گردباد دامن صحرای بی‌سامانیم

هیچ کس را دل نمی‌سوزد به سرگردانیم

چون فلاخن سنگ باشد شهپر پرواز من

هست در وقت گرانبها سبک جولانیم

راز پنهانی که دارم در دل روشن، چو آب

بی‌تامل می‌توان خواند از خط پیشانیم

هر کجا باشم بغیر از گوشهٔ دل در جهان

گر همه پیراهن یوسف بود، زندانیم

در غریبی می‌توان گل چید از افکار من

در صفاهان بو ندارم، سیب اصفاهانیم

در چنین وقتی که می‌باید گزیدن دست و لب

از خجالت مهر لب گردیده بی‌دندانیم

دامنم پاک است چون صبح از غبار آرزو

می‌دهد خورشید تابان بوسه بر پیشانیم

می‌کند بی‌برگی از آفت سپرداری مرا

وحشت شمشیر دارد رهزن از عریانیم

بر سر گنج است پای من چو دیوار یتیم

می‌شود معمور صائب هر که گردد بانیم

 
حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

A.m در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۸:۲۲ نوشته:

مثرع دوم بیت وپدوم درست خونده نمیشه

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.