گنجور

 
ادیب صابر
 

باد سحری طرب فزاید

غم از دل غمکشان زداید

بادی که به صبحدم برآید

بی باده مرا طرب فزاید

دل در بر من بدو شتابد

جان در تن من بدو گراید

گر جان برمش به هدیه زیبد

ور دل دهمش به تحفه شاید

زان باد بود مراگشایش

کز زلف بتم گره گشاید

فارغ شود از زیارت او

وانگه به زیارت من آید

بی بوسه (او) که جان فروزد

بی چهره او که دل رباید

دل در بر من همی نماند

جان در تن من همی نپاید

بادست به دست من که بی دوست

طبعم همه باد را ستاید