گنجور

 
ادیب صابر

می خوارگان که باده ز رطل گران خورند

رطل گران ز بهر غم بی کران خورند

رطل گران برد ز دل اندیشه گران

درخور بود که باده ز رطل گران خورند

در باده رنگ عارض معشوق دیده اند

رطل گران به قوت و نیروی آن خورند

جان است جنس باده و باده است جنس جان

از بهر جان و راحت او جنس جان خورند

خوشتر ز باده هیچ نعیمی نخورده اند

آنها که مال و نعمت ملک جهان خورند

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
بابافغانی

با چون منی چرا می چون ارغوان خورند

بگذار تا به کوی تو خونم سگان خورند

مغرور ناز و غمزه ی خویشی ترا چه غم

بیچاره آنگروه که بر دل سنان خورند

خونابه ی دلم ز تو ای گل نه اندکست

[...]

نظیری نیشابوری

درد و غمت که همچو هما استخوان خورند

بر من مبارکند گرم مغز جان خورند

بر نامه ام مخند که آشفته خاطران

مو کز قلم کشند نی اندر بنان خورند

مست آئییم به صلح اگر نکهتی بری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه