گنجور

 
ادیب صابر
 

روی زرینم از اندیشه سیمین بر او

چه کنم دیده اگر باز نبینم بر او

روی او تازه گل پر بر و رخسار مرا

نکند تازه مگر تازه گل پر بر او

به لب و بر همه با حور و پری باشم اگر

لب من بر لب او باشد و بر بر بر او

دلم او دارد و دل جز بر دلبر نشود

طوبی او را که چنو ماه بود دلبر او

تا برسته است به گرد سمنش عنبرتر

مشک من یکسره کافور شد از عنبر او

چنبر چرخ نگردد به مراد دل من

تا نگیرم به کف آن عنبر پرچنبر او

قوت صبر من از سی به یکی باز رسید

تا دمید از بر گل خط چو سیسنبر او

صورتش محضر فتنه است و به رغم دل من

خط مشکینش گوایی زده بر محضر او

بستر اوست که آرامگه دیو و پری است

کاشکی خوابگه من بودی بستر او

هست در دو لب او خاصیت آب حیات

ای دریغا که نبودی لبم اسکندر او

دیدمش ساغر می بر کف و لب همچو شکر

عجب آرم که نشد چون شکر از شکر او

لب ساغر به لب او رسد و من نرسم

کمترم نزد لب او ز لب ساغر او

بر دلم کرد جهان تنگتر از حلقه خویش

زلف پر حلقه خم در خم سر در سر او

ملک عشق جفا گستر و بدطبع شده است

در بلای دلم از طبع جفا گستر او

برهاند ز بلای ملک عشق مگر

ملکی کش شرف و گیسوی او افسر او

وارث جعفر صادق علی بن جعفر

آنکه صد شاه سزد نایب یک جعفر او

آن خداوند که حیدر دل و زهرا نسب است

شیعت حیدر و زهرا همه خدمتگر او

از معالی و معانی عرض و جوهر اوست

آفرین باد ز حق بر عرض و جوهر او

در معالی و معانی چه طمع داری از آنک

علی و فاطمه باشد پدر و مادر او

لفظ معنی ندهد بی سخن معجز او

کیسه فربه نشود بی قلم لاغر او

همتش برتر از آن است که جز حلم خدای

بتوان گفت که چیزی دگر است از بر او

دو جهان را به یکی دست گراید همه روز

آنکه یک روز کند خدمت یک چاکر او

کشتی حزم چو در بحر تانی فکند

زحل پیر بران سیر سزد لنگر او

جرم مریخ که از آتش خشمش اثری است

تن اعداش بود یکسره خاکستر او

مشتری طالع او دید، بدان روی نهاد

ایزد آن فر وسعادت همه در پیکر او

سنگ را قیمت یاقوت دهد تربیتش

آفتاب است مگر رای رهی پرور او

گر عطارد که دبیرست نویسد صفتش

بس نباشد اگر افلاک بود دفتر او

وز بسی رامش و راحت که به بزمش نگرد

زهره خواهد که کند خدمت رامشگر او

ماه را آرزو آن است که باشد پس از این

نایب حاجب باری که بود بر در او

زانکه از همت او عنصر آتش عرضی است

از عناصر نبود هیچ گهر برتر او

باغ را باد صبا سایل او خوانده به رمز

زان بود صاحب دینار و درم عبهر او

گوهر از آب نسب دارد و آن لفظ لطیف

زان کند گوهر صافی صدف از گوهر او

هر چه خورشید همی زر کند از گردش خاک

او بدان دست عطابخش ببخشد زر او

شاه سنجر که نیابند در اطراف زمین

اثر دشمن دین از اثر خنجبر او

تخت شاهنشهی از شاه ملکشاه ندید

آن جلال و شرف و مرتبه کز سنجر او

از شهان کیست که با خنجر او جست نبرد

که به خون لعل نشد حنجرش از خنجر او

این چنین شه ملکش خواند به هنگام خطاب

از چنین شاه چنین جاه بود در خور او

ملکان را ز بزرگی ملک العرش چه داد

کان نیابند همه از منظر در مخبر او

این کرامت که ز سلطان سلاطینش رسید

تا خردمند نبیند نشود باور او

دوستگانیش فرستاد که در دولت و جاه

نیست یک دوست به اطراف جهان همبر او

دوستگانی و مثال و لقب و استر و تیغ

یک نشانند زصد مرتبت و مخفر او

چون نشان و صف حیدرکرار دراوست

دلدل حیدر کرار بود استر او

گر از آن تیغ روایت به سوی روم برند

رغبت از کفر به اسلام برد قیصر او

ماند از گونه به نیلوفر و اندر حسد است

چرخ نیلوفری از گونه نیلوفر او

زین پس از هیبت یوزی که فرستاد بدو

شیر غرنده ببرد طمع از کشور او

یوز از آن فخر که شد نامزد سید شرق

بعد از این کبر پلنگان بود اندر سر او

زین بزرگی به جهان نام و نشان خواهد یافت

تا بود نام و نشان از فلک و محور او

آفرین باد بر آن منظر شاهانه که هست

نظر لطف الهی همه بر منظر او

ایزدش کرد مشرف به چنین جاه و جلال

تا به وی فخر کند امت پیغمبر او

پدرش بود رسولی ز رسولان خدای

کآب خواهند به محشر همه از کوثر او

تا همی زیور مردان بود از علم و هنر

عالم آراسته باد از اثر زیور او

قدرش آن چرخ که ممکن نشود غایت آن

عمرش آن بحر که پیدا نبود معبر او