گنجور

 
ادیب صابر
 

ای تو را مملکت حسن شده زیر نگین

نیست چون صورت شیرین تو صورت در چین

هست در زیر نگین مملکت عشق مرا

تا تو را مملکت حسن بود زیر نگین

غرقه فتنه شدستم ز لب و چهره تو

که دل و دیده من فتنه برانند و بر این

وصف رخسار و لب تو به شکر کردم و ماه

ماه روشن شد از این شادی و شکر شیرین

گر نه باغی و نه گردون زچه معنی است بگوی

با تو از هر دو نشان و اثر ای ماه زمین

قامتت سرو و رخت لاله و چشمت نرگس

عارضت زهره و چهره مه و دندان پروین

لب نوشین تو کوثر شد و کوی تو بهشت

سایه زلف تو طوبی شد و تو حور العین

بر جمال تو همی فتنه شود حسن و جمال

همچو دین بر خرد و رای اجل زین الدین

نور چشم شرف و فخر معالی که شده است

شخصش از نور مرکب دلش از علم عجین

طالب محمدت و منت ابوطالب کوست

به سخا بحر محیط و به سخن در ثمین

بی نظیری که نیابیش به همت مانند

بی قرینی که نبینیش به انعام قرین

حزم صافیش چو دیدار نجوم است به سیر

عزم میمونش چو ترکیب سپهر است متین

ای گرفته ز یسارت همه احرار یسار

ای یمین تو به رزق همه آفاق ضمین

آمد از جود یمین تو یسارت به فغان

که همی گرد بر آرد ز یسار تو یمین

زایر و زر ز سخای تو خطیراست و حقیر

سایل و مال ز جود تو عزیز است و مهین

تن مداح تو را هست ز دولت بستر

سر بدخواه تو را هست ز محنت بالین

هر عروسی که بزاید ز ضمیر شعرا

همه جز در مدیح تو نخواهد کابین

آفرین از پی نام تو نهاده ست خدای

همچنان کز جهت نام حسودت نفرین

لفظ را وصف بدیع تو کند سحر حلال

سنگ را لفظ ثنای تو دهد ماء معین

تو گزین همه ساداتی و نزد تو رسید

اینک آن ماه که از سال جز او نیست گزین

مصلحان را ز رسیدنش سرور است سرور

مفسدان جمله از اینکار حزینند حزین

اندر این مه همه جز سورت خیرات مخوان

وندر این مه همه جز صورت طاعات مبین

گر خرامی همه در موکب تهلیل خرام

ور نشینی همه در محفل تسبیح نشین

زاهدان بر زدن فسق کشیدند کمان

عابدان بر سپه دیو گشادند کمین

ضعفا را به چنین وقت معین باش زجود

تا بود جاه تو را ایزد دارنده معین

تا همی زینت گیتی ز مکین است و مکان

تا همی زیور عالم ز شهور است و سنین

بنده و خاشع عمر تو سنین باد و شهور

چاکر و خاضع امر تو مکان باد و مکین