گنجور

 
ساغر کنگاوری

بگذر ای ناصح ز پندم بس کن این افسانه بس

نگذرم از عشق و مستی تا نفس دارم نفس

بر من این صحرای حیرت وادی ایمن بود

من چو موسایم در این وادی به سودای قبس

عشق‌بازان بلا دانند راز عاشقی

از رموز عشق آگه نیست ارباب هوس

آن که باشد یکه‌تاز عرصه میدان عشق

که به جولان فراست تند می‌راند فرس

برق غیرت زد به گلشن گلبنی را کاندرو

آشیانی بود لیل راز مشت خار و خس

تند راند ساربان ترسم در این بی‌راهه دشت

ناقه از رفتار ماند وز زبان افتد جرس

ای مسیحی‌دم پیام آور نسیم کوی یار

مژده جان‌بخش جانان از تو دارم ملتمس

آه از این راهی که از منزل کسی آگاه نیست

کاروانی می‌رود بی‌ساربان از پیش و پس

از هم‌آوازان مرغان چمن گشتم ملول

ای دریغ از صحبت صیاد در کنج قفس

دانی آن سجاده زاهد به راه خلق چیست

عنکبوتی دام گسترده است در راه مگس

زاهد از پنهان برد می‌ گیرم از دستش چنان

کآشکار از دست دزدی مال می‌گیرد عسس

غرق خوناب دلم بس دیده ریزد در غمت

وز کنارم جوی خون جاری‌ست چون رود ارس

یک طرف توفان حیرت یک طرف موج بلا

در چنین حالی به فریادم رس ای فریاد‌رس

کهنه رند مست را از جمله اوضاع جهان

ساقیی و ساغری و باده و پیمانه بس