گنجور

 
ساغر کنگاوری

ساقی بیا که فصل بهار و گل و مل است

هنگام شورش گل و غوغای بلبل است

می در پیاله ریز به شادی روی یار

شادی روی یار که نازک‌تر از گل است

قد بلند یار خرامان صنوبر است

زلف نگار دسته پیچنده سنبل است

هنگام صبح و گاه صبوح است ساقیا

برخیز و می بده که نه وقت تغافل است

پیر مغان صلا زده بر می‌کشان شهر

در شهر از شرافت می شور و غلغل است

برخیز در بهار چنین برگ عیش جان

از جام لاله جوی که چون ساغر مل است

جانا دگر امید خلاصی ز من مدار

من بسته کمند بلایم که کاکل است

خواهی به حسن شهره شوی پاس من بدار

ناچار ذکر گل رود آنجا که بلبل است

از هیچ ره به سختی عشقت علاج نیست

ور هست چاره بار غمت را تحمل است

عذر گناه و توبه ز کوتاه دیدگی‌ست

از بندگان خطا و ز ایزد تفضل است

از مردم زمانه دون دیده‌ بسته‌ام

چشم امیدم از کرم میر دلدل است

ساقی فدای دور تو ساغر ز دست رفت

تعجیل کن به باده نه جای تأمل است

 
 
گوهر
مسعود سعد سلمان

بر گل مل آر خیز که وقت گل و مل است

گل عاشق مل است که مل قصه گل است

اکنون چرای آهو در دشت سنبل است

بر شاخ ها ز بلبل پیوسته غلغل است

امیر معزی

ای سروری‌ که قول تو چون وحی منزل است

کارت چون معجزات رسولان مُرسَل است

عالی دو آیت است علا و بها بهم

در شان دین و دولت تو هر دو منزل است

هر روز بر دوام دهد آفتاب نور

[...]

سراج قمری

در پیش من ز بهر طرب کوزهٔ مل است

و این هردو دست کردهٔ آهل در آمل است

گاهی حدیث من ز غزل‌های قمری است

گاهی سماع من ز نواهای بلبل است

گاهی ز بوی باده، در این دست عنبر است

[...]

اثیر اخسیکتی

لفظ الهی از ره اطلاق مشکل است

اینجا دگر نه معنی لاهوت حاصل است

همام تبریزی

مشتاب ساربان که مرا پای در گل است

در گردنم ز حلقه زلفش سلاسل است

تعجیل می‌کنی تو و پایم نمی‌رود

بیرون شدن ز منزل اصحاب مشکل است

شیرینی وصال چو بی‌تلخی فراق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه