ساقی بیا که فصل بهار و گل و مل است
هنگام شورش گل و غوغای بلبل است
می در پیاله ریز به شادی روی یار
شادی روی یار که نازکتر از گل است
قد بلند یار خرامان صنوبر است
زلف نگار دسته پیچنده سنبل است
هنگام صبح و گاه صبوح است ساقیا
برخیز و می بده که نه وقت تغافل است
پیر مغان صلا زده بر میکشان شهر
در شهر از شرافت می شور و غلغل است
برخیز در بهار چنین برگ عیش جان
از جام لاله جوی که چون ساغر مل است
جانا دگر امید خلاصی ز من مدار
من بسته کمند بلایم که کاکل است
خواهی به حسن شهره شوی پاس من بدار
ناچار ذکر گل رود آنجا که بلبل است
از هیچ ره به سختی عشقت علاج نیست
ور هست چاره بار غمت را تحمل است
عذر گناه و توبه ز کوتاه دیدگیست
از بندگان خطا و ز ایزد تفضل است
از مردم زمانه دون دیده بستهام
چشم امیدم از کرم میر دلدل است
ساقی فدای دور تو ساغر ز دست رفت
تعجیل کن به باده نه جای تأمل است


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.