ساغر کنگاوری » غزلیات » شمارهٔ ۱۹

ای دریغا که مرا عمر به افسانه گذشت

صبح در فکر می و شام به میخانه گذشت

خبر از دوست نپرسیدم و اوقات عزیز

همه در صحبت بیهوده بیگانه گذشت

مرد حق را غم دنیا نبود دام طریق

مرغ در دام کی افتاد چو از دانه گذشت

از سر هر مرحله پر خطر وادی عشق

عاقل اندیشه همی‌کرد که دیوانه گذشت

ای خوش آن عمر که در کوی خرابات مغان

با می و مطرب و ساقی و پیمانه گذشت

بگذر از روز قیامت که مرا یوم حساب

روزگاری است که دور از رخ جانانه گذشت

شمع رخساره برافروز که از آتش عشق

من بسوزم پس از این نوبت پروانه گذشت

گر به یغمای دلم خیل غمت تاخت چه غم

لشکری بود که از منزل ویرانه گذشت

یک سر از بیخ بیانداخت و ز بنیاد بکند

در غمت سیل سرشکم که به هر خانه گذشت

چه غم از آفت برق ستم و باد خزان

بلبلی را که ز خار و خس کاشانه گذشت

بالله این دامگه حادثه دامن‌گیر است

مرد آن است کز این مرحله مردانه گذشت

لاف سرمستی و عشق است که مستانه زند

ساغر امروز مگر بر در میخانه گذشت