گنجور

 
ساغر کنگاوری

مستانه ناگاه از درم خوب آمدی ای محتشم

وز پرتو عکس رخت شد خانه‌ام بیت الصنم

چون در وجودت خلق کرد ایزد کمال حسن را

ناید دگر در حسن تو هرگز وجودی از عدم

تا زلف و رخ بنموده‌ای دین و دلم بربوده‌ای

البته خود آسوده‌ای من دادخواه و تو حکم

من بر خطا ننهاده‌ام سر بر خط فرمان او

بر نامم از روز ازل کلک قضا زد این رقم

در خلوت دیر و حرم محروم نامحرم بسی

وز حرمت عشق تو من در هر حریمم محترم

شیخ و برهمن سبحه و زنار در هم ریخته

تا شور عشقت ای صنم پیچیده بر دیر و حرم

از زیر زلفین سیه پیدا درخشان عارضش

ما احسن الحسنی له اشراق نور فی الظلم

عشق است و توفان بلا ساقی بیار آن جام می

تا من از این غرقاب غم کشتی به دریا افکنم

از انقلاب دهر دونن شاید دمی یابد سکون

ساقی به ساغر ده فزون جام پیاپی می‌دهم