گنجور

 
ساغر کنگاوری

نه زبان ورد تو تنها کند اندر دهنم

عضوی از ذکر تو خالی نبود در بدنم

با وجود تو نزیبد به کس اظهار وجود

کز وجودش اثری بیند و گوید که منم

نام شیرین تو چون بر دهنم رفت رواست

شکر و شهد فروریزد اگر از سخنم

نشنوم ناله یک هم‌نفس از شاخ گلی

عندلیبم که به گلزار غریب وطنم

نام لیلی به زبان گویم و لیلی جویم

من که مجنون‌صفت آواره دشت و دمنم

فکند طرح حفا یار محبت گسلم

شکند عهد وفا دلبر پیمان‌شکنم

طرح نوخواهم از اندیشه معمار قضا

که بس آزرده از این تیر‌ه‌سرای کهنم

گر چه از عشق توام ساغر لبریز ولی

می‌خورم که جدا زآن لب شکرشکنم