گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

بدیع نیست به شب دیدن ستاره در آب

بروز بین که سپهری است پر ستاره بر آب

زمین چون آینه صورت نمای گشت مگر

ز گل نماند میان هوا و آب حجاب

گل غنوده به بوی از بهشت یافته بهر

چو نیک بختان برخاست با نشاط از خواب

تو گوئی او را بلبل گه غنودن او

نموده بود به تلقین خواب راه صواب

کسی که رنگ غرابش نماید اندر سر

ز روی عقل نباشد بر او دلیل شتاب

چگونه شد که جوان شدآ زان سپس که نماند

درخت را به سر شاخ برنشان غراب

یکی به مستی بستان نگاه کن گوئی

که ابر ساحت او را شراب داده نه آب

ولیکن آن بین کز حد اعتدال گذشت

مگر که یابد از فرط آب فعل شراب

تو این طراوت و این خرمی به دشت و به باغ

ز سعی میغ مدان و ز یمین شاه بیاب

که میغهای دژم را بخشگ سال اندر

یمین شاه معونت کند به فتح الباب

امیر عادل محمود سیف دولت و دین

که پیشکار دل و دست اوست بحر و سحاب

خدایگانی کز تخت و تاج عالم را

ازو کنند سؤال و بدو دهند جواب

فلک سیاست او بسته بر شهور و سنین

زمانه طاعت او بسته بر قلوب و رقاب

اگر چه در همه کاری به از شتاب درنگ

به جودش اندر یابی به از درنگ شتاب

خدنگ او نه عجب گر شهاب سیر بود

که دیو دولت او را غمی کند چو شهاب

مگر که فرع قوی حال تر ز اصل از آنک

عقاب گیرد تیرش همی به پر عقاب

دل مخالف ملک از نهیب ناچخ او

چو توزیی است بر او تافته به شب مهتاب

ز دست آتش سیماب رنک شمشیرش

روان دشمن او شد جهنده چون سیماب

نشان قبله طاعت شناس بارگهش

نشان قبله طاعت بود بلی محراب

بسی نماند که باران ابر رحمت او

برافکند ز بیابانها غرور سراب

روان رستم اگر با زره به حرب شود

گریز خواهد از او چون کبوتر از مضراب

ز بس عمارت عدلش چنان شود که به دهر

نکرد یار کس را شراب مست خراب

خدایگانا فرمان تو براند و به داشت

زمان به دست عنان و زمین به پای رکاب

توئی که سهم تو برباید از حوادث چنگ

توئی که خشم تو بستاند از نوائب ناب

فرو گرفت چپ و راست بدسکال ترا

سپاه هیبت تو چون حروف را اعراب

همیشه تا به تموز و بدی به کار شود

لباس توزی و کتان و قاقم و سنجاب

جهان تو جوی و ولایت تو گیر و گنج تو بخش

سپه توران و بزرگی تو دار و کام تو یاب

به زیر چتر تو چون سایه ملک را آرام

ز پیش عدل تو چون تیر ظلم را پرتاب