گنجور

 
ابوالفرج رونی
 

زرود زاوه عبر کرد بحر ما

نبیره رجای خلق ابوالرجا

ابوالحسن علی که نعت خلق او

خبر دهد ز نام والدش ترا

عمید ملک شهریار محتشم

عماد دین مصطفای مجتبا

رسیده جاه او به جرم مشتری

پرید جسم او به روح اولیا

گذشته قدر او ز اوج آسمان

چو از قدر او رضای پادشا

دیانتش به کشته آتش ستم

تواضعش به برده آب کبریا

چه نعل مرکبش چه شکل ماه نو

چه گرد موکبش چه کحل توتیا

بر ثنا دروده چون بر زمین

در عطا گشوده چون در هوا

نهال عرق فضل او ذوی الحسب

عیال ذات جود او ذوی النها

به پوی سوی آفتاب دولتش

کز اوست آفتاب چرخ را ضیا

مگرد گرد آب گرد هیبتش

که در کشد بدم ترا چو اژدها

عذاب او حریق در جحیم زد

خلاص جست او و گفت عافنا

به بارگاه او ملک ز خلد شد

ندا شنید کاندر آی مرحبا

جدا کند عقیم کره او ز تن

نشاط دل فضول سر بالتقا

برون برد نسیم رفق او ز یم

هم اجنبی هم آشنا به آشنا

دوان رود سوال سایلش بدو

چنانکه که دوان رود به کهربا

غنی شود امید زائرش ازو

چنانکه مس غنی شود به کیمیا

همیشه تا برآید از کلام حق

شریف ذکر انبیاء و اولیا

ز عشرت و ز لهو بادش امتحان

به دولت و به بخت بادش التجا

قوی به عون و سعی در حق ولی

یلی به امر و نهی در تن ملا

نه مرتقاش سوده نعل مرتقی

نه مقتدیش دیده عزل مقتدا