هزاران هزاران دعا و ثنا
ز کهتر جناب خداوند را
زهی آن که گر هست خیری تویی
همین مایه بس خود خرمند را
شده عالمی قادر کام دل
ز جودت که عاجز کند بند را
به جود کفت تاز امید را
به جان و سرت فخر سوگند را
رهی بندگی کرده بد عمرها
مر آن شهریار عدوبند را
نماند آن خداوند و با این فلک
نماند رهی نیز یک چند را
کنون نیز بر عزم درگاه تو
همی ماند مر خویش و پیوند را
ولیکن ز پیری چو خود عاجز است
به خدمت فرستاد فرزند را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جهانا! چه بینی تو از بچّگان
که گه مادری، گاه مادندرا؟
نه پاذیر باید تو را نه ستون
نه دیوار خشت و نه زآهن درا
به گیتی که کشتست فرزند را
دلیر و جوان و خردمند را
مکن جان فدا بهر فرزند را
یکی پند بس مرخردمند را
گرفت او کمربند فرزند را
بیازرد فرزند دلبند را
بیاموخت پرهیز فرزند را
همان دودهٔ خویش و پیوند را
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.