گنجور

 
عیوقی
 

ربودند گلشاه دل خسته را

مر آن دل گسل سرو نورسته را

چو کردند از هر سویی جست و جوی

سوی خانهٔ ورقه دادند روی

بجستنش کردند دیری درنگ

بدان تا مگر آورندش بچنگ

چو بسیار جستند کم یافتند

برفتن همه روی برتافتند

چو رفتند آن لشکر تیره رای

به پیروزی و خرمی باز جای

بنی شیبه گشته بر آن کشتگان

دوان ورقه هر سو چو دیوانگان

نه ز احوال بابک بدش آگهی

نه ز احوال آن زاد سرو سهی

ز من بشنو اکنون گه تاختن

که آورد از بهر کین آختن

یکی حی بد برسه منزل زمین

مقام هزبران پرخاش و کین

سپاهی همه صف در و جان سپر

همه آهنین شخص و رویین جگر

بریشان یکی مهتر شاه فش

صف آشوب و گردن کش و کینه کش

به نسبت شریف و به مردی تمام

ربیع ابن عدنان و ضبی بنام

بنی ضبه بد نام آن شهر و حی

کی مال بنی شیبه کردند فی

ربیع ابن عدنان ز گل شه خبر

شنیده بد از مردم بابصر

کی چونست دیدار و فرهنگ اوی

قد چابک و روی گل رنگ اوی

ز بس نعت آن لعبت خوب چهر

بدلش اندرون رسته بدبیخ مهر

فرستاده بد پنج شش ره پیام

سوی باب گلشاه فرخنده نام

که با مهر من مهر پیوسته کن

در کینه و داوری بسته کن

به من ده تو آن دل گسل ماه را

پری چهره گلشاه دل خواه را

مکن جان فدا بهر فرزند را

یکی پند بس مرخردمند را

تو دانی که از ورقه من کم نیم

اگر مرو را خویش و و بن عم نیم

شنیدم که با ورقهٔ تیز چهر

درآمد به عهد و به پیوست مهر

زورقه چه خیزد، چه آید از اوی؟

ز جوی تهی آب دریا مجوی!

چه در خورد ورقه است گلشاه تو

به من گردد آراسته گاه تو

ز قول من ار بگسلی هوش ورای

شبیخون و جنگ مرا دارپای

چنین چند گه کس فرستاده بود

ز هر گونه پیغامها داده بود

ندیده بد از باب گل شه جواب

نه اندر خطا و نه اندر صواب

از آن با شگونه دلش تفته شد

چو شیری که بر گور آشفته شد

همی بود خاموش پرسان خبر

ز گلشاه وز ورقهٔ پر هنر

نشسته به آرام و آهستگی

که تا کی کنند عقد پیوستگی

چو آگه شد از حال گردان سپهر

کی با یک دگرشان بپیوست مهر

همی بود و بر درد گشته صبور

که تا هر دو کی کرد خواهند سور

در آن شب کشان عقد بد ساختن

سه منزل زمین کردشان تاختن

سحر گه به نزدیک ایشان رسید

به کام دل خویشتن شان بدید

یکی بهره هشیار و یک بهره مست

درآمد به شمشیر و بگشاد دست

به تیغ بلاشان فروکوفت خرد

بدان کش هوا بود بگرفت و برد

چو برگشت و برحی خود رفت باز

بدیدار گلشاهش آمد نیاز

مر آن دل گسل ماه را پیش خواند

بدیدار او در شگفتی بماند

یکی گلبن لعل روینده دید

تذرو گرازان و یا زنده دید

درفشان یکی ماه دو هفته دید

همه بر گل و لعل بشکفته دید

دل و جان بهٔک نظرت او را سپرد

بلی عشق خوبان نه کاریست خرد

چو در طلعت و قامتش خیره ماند

نوازیدش و پیش خود در نشاند

ز شادی یکی شعر آغاز کرد

بدل در، در ِ خرمی باز کرد

بدو گفت ایا لعبت خوب چهر

دلم بسته کردی تو دربند مهر