رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱

هزاران هزاران دعا و ثنا

ز که‌تر جناب خداوند را

زهی آن که گر هست خیری تویی

همین مایه بس خود خرمند را

شده عالمی قادر کام‌ دل

ز جودت که عاجز کند بند را

به جود کفت تاز امید را

به جان و سرت فخر سوگند را

رهی بندگی کرده بد عمرها

مر آن شهریار عدوبند را

نماند آن خداوند و با این فلک

نماند رهی نیز یک چند را

کنون نیز بر عزم درگاه تو

همی ماند مر خویش و پیوند را

ولیکن ز پیری چو خود عاجز است

به خدمت فرستاد فرزند را