هزاران هزاران دعا و ثنا
ز کهتر جناب خداوند را
زهی آن که گر هست خیری تویی
همین مایه بس خود خرمند را
شده عالمی قادر کام دل
ز جودت که عاجز کند بند را
به جود کفت تاز امید را
به جان و سرت فخر سوگند را
رهی بندگی کرده بد عمرها
مر آن شهریار عدوبند را
نماند آن خداوند و با این فلک
نماند رهی نیز یک چند را
کنون نیز بر عزم درگاه تو
همی ماند مر خویش و پیوند را
ولیکن ز پیری چو خود عاجز است
به خدمت فرستاد فرزند را