رضی‌الدین نیشابوری » دیوان اشعار » قصاید » قصاید بلند » شمارهٔ ۲۱ - در ستایش سیف الدین گوید

بتی که طعنه زند لعل ناب را شکرش

سه روز شد که نمی‌یابم از کسی خبرش

به باغ جویمش آن را به باغ می‌یابم

ز قد سرو ز رخسار ارغوان اثرش

قبا مثال، همه عمر مانده‌ام دربند

که کی به سان قبا تنگ در کشم به برش

به گرته در قد چون سرو و ماه دیده‌استی

به ماه بر خط چون مشگ گل سپر نگرش

دل از وصالش اگر چند کیسه‌ها بردوخت

هنوز باری بر هیچ نیست چون کمرش

به شاخ جور چه آید همی ز شارع مهر

نماند برگ دل خسته بیش از این مگرش

عنا و انده و درد و بلا و محنت و رنج

مطولی است همه لفظ عشق مختصرش

دلی است گفتی خون ناشده نباشد و این

اگر بود نفتاده است پس بران نظرش

کسی که بر در او صد هزار محنت دید

چو دولت از چه قبل مانده است در به درش

شب دراز به غفلت چگونه می‌خسبد

ز حال آن که نیابند خفته یک سحرش

چه تلخ‌کام کند زآن لب چو نوش آن را

که شد زبان‌زده صد هزار تن سمرش

چه دست و پای نهد جرم آن ستم‌کش را

که دست بُرد غم عشق کرد بی‌سپرش

جگر چه می‌دهد آن را که برتوان چیدن

ز خاک گریه‌گهش پاره پاره جگرش

ندانم از که درآموخت این گهرپاشی

سرشک من که بر این‌ها سرشته شد گهرش

ز دست مجلس عالی که گر ز بحر بدی

ز فیض بودی آخر زمان زمان گذرش

نشانه امل و بحر جود سیف الدین

که تنگ عرصه بود روز بار بحر و برش

چه بحر جود که خود بحر بر امید عطاش

سقایه‌وار شود ره‌نشین رهگذرش

هزار باره جهان را به بنده دادستی

اگر نه خجلت از بذل بودی این قدرش

ریاح را چو مهمی فتد به ناحیتی

الاغ باشد صیت مکارم و سیرش

مسافر آمد صیت وی و ره آوردی

همی نیارد جز سایل تو از سفرش

ز نور طلعت گویی ز خامه فطرت

صقال‌گاه گزیده است واهب صورش

چو آبله است خرد را ثناش بر کف دست

از این قبل که همه ساله در سخاست گرش

همه سعادت آن رای اخترآسا باد

که سوی مجد و معالی شده است راهبرش

بزرگوارا آن نیست جود تو که سزد

هزار گنبد ازرق حباب در شمرش

علوم در بر عهدت شکسته بالی بود

فراق خواب و خورت وصل کرد بال و پرش

چنان شده است فنون لاجرم که می‌بسزد

قفس مشبک نیلی و خیمه‌ ماه و خورش

تویی که صرصر سرعت به کدیه جر کرده است

به مرکب تو یک یکسان شده است کوه و جرش

خطا و سهو به افعال تو نیابد راه

شعاع رای تو گویی همی برد بصرش

اگر مودت تو هم‌عنان خون نبود

به رگ درون کند آسیب خامه‌ای هدرش

هر آنکه با تو چو ابره نداشت خود را پیش

لعاب‌وار کند خوف همچو آسترش

ز پیش فقر هزیمت به در نبست رجا

که از عطات بر او می‌رسد نفر نفرش

بحر سازد ماهی وطن مگر نشنید

سخاوت تو وز این روی گشت نام کرش

غبار خاک درت فتنه را چو افیون است

که تا به حشر نباشد همی ز خود خبرش

جهان یسار نه‌ای زآنکه گر قیاس کنم

به ثروت تو نباشد همی ز خود خبرش

نهال بخت حسود است و نظم رایق من

اگر نگاه کنی نیک جمله خشک و ترش

رباط جود تو زآن کرد بنده مقصد خویش

که جز ثنا و مدیح تو نیست بار و خرش

ز بهر چشم بد صد هزار آخریان

اگرچه نیست بر او هیچ سود هم بخرش

چو آبگینه پذیرد ز سنگ آسیبی

شکسته گردد و نقصان کند از آن خطرش

خطر فزود عجب چرخ آبگینه مثال

چو سنگ حلم تو آید بر آبگینه درش

هر آنکه سر ز خط امتثال تو بکشد

ز آب کینه افلاک جرب باد سرش