گنجور

 
رهی معیری
 

سیل آشوب، روان گشت به کاشانه ما

سوخت از آتش بیدادگری خانه ما

آه از آن سودپرستان که ز بی انصافی

طلب گنج نمایند ز ویرانه ما

نارفیقان، عوض مزد به ما زجر دهند

گرچه خم گشت ز بار رفقا! شانه ما

دوست خون دل ما خورد به جای می ناب

در عوض زهر بلا ریخت به پیمانه ما

در ره عشق وطن از سر و جان خاسته ایم

تا در این ره چه کند همت مردانه ما

شرف خانه خود گر تو و من حفظ کنیم

نشود خانه بیگانه شرف خانه ما

قد علم کن به سرافرازی و مردی چون شیر

ورنه عشرتکده خرس شود لانه ما