گنجور

 
رفیق اصفهانی

آنکه از عار به یاران نشود یار اینست

وانکه دارد ز من و یاری من عار اینست

آن جفاکار که کارش ز جفاکاری نیست

جز جفاکاری یاران وفادار اینست

آن ستمکار که از تیغ ستم می ریزد

خون یار از پی دلجویی اغیار اینست

آن شکر لب که چو فرهاد مدامم دارد

تلخکام از لب شیرین شکربار اینست

دل بیمار مرا از لب شکربارت

شربتی ده که دوای دل بیمار اینست

گفت از سینه فغان من و دل هرکه شنید

در قفس ناله ی مرغان گرفتار اینست

ز اشک خونین خبر حال دلم پرس، رفیق

که ز حال دل خون گشته خبردار اینست