پیام من برسان ای نسیم صبح به جایی
که نه شمال از آنجا گذر کند نه صبایی
بگو به او که ازان بی نشان و نام جهانم
که چیست نام و نشان تو کیستی و کجایی
هوای وصل کسی در سر منست که از وی
به هر دلی هوسی و به هر سریست هوایی
مراست مهر نگاری کش اوستاد به طفلی
نگفته نکته ی مهری نداده درس وفایی
شوم هلاک طبیبی که از کرم نگذارد
به داغ و درد غریبان نه مرهمی نه دوایی
کنی به سوی رفیق ار نظر بعید نباشد
بعید نیست ز شاهی نظر به سوی گدایی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر احساسات عاشقانه و حسادت را بیان میکند. او میگوید که محبوبهاش از او کینه دارد چون در دلش عشق دیگری وجود دارد. شاعر به او میگوید که دلیل این کینه چیست و چرا در برابر او بیعلاقه است. او همچنین به غم و ناراحتی خود اشاره میکند و از ساقی میخواهد که شراب بیاورد تا کمی آرام شود. در نهایت به مسأله عرفان و ارزشهای واقعی زندگی پرداخته و میپرسد که چه فایدهای دارد اگر انسان دانش عرفانی نداشته باشد، حتی اگر ثروت زیادی داشته باشد. شاعر به این نتیجه میرسد که چه زیبایی ظاهری داشته باشد، در نهایت انسان باید به چیزی فراتر از زرق و برق دنیوی توجه کند.
هوش مصنوعی: پیام من را به جایی برسان که نه باد شمال به آنجا برسد و نه صبحگاهی وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: به او بگو که من از آن جایی آمدهام که نه نامی دارد و نه نشانی. پس چه اهمیتی دارد که نام و نشان تو چیست و کجایی؟
هوش مصنوعی: فکر وصال و رسیدن به کسی در ذهن من جاری است، کسی که در دل هر فردی آرزویی دارد و در سر هر کسی، حالتی وجود دارد که به او مربوط میشود.
هوش مصنوعی: مهر و محبت من به کسی است که استادانه به من درس وفا نیاموخته و هیچ نکتهای از مهر را به من یاد نداده است.
هوش مصنوعی: باید نفرین کنم بر پزشکی که درد و رنج غریبهها را نادیده بگیرد و نه درمانی برایشان داشته باشد و نه تسکینی بر آلامشان.
هوش مصنوعی: اگر نظر تو به دوستی دور باشد، دور از تصور نیست که شاه هم به گدایان نظر کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو عمر رفته تو کس را به هیچ کار نیایی
چو عمر نامده هم اعتماد را به نشایی
عزیز بودی چون عمر و همچو عمر برفتی
چو عمر رفته ز دستم نداند آنکه کی آیی
مرا چو عمر جوانی فریب دادی رفتی
[...]
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، کجایی؟
چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی؟
نگفتیم که: بیایم، چو جان تو به لب آید؟
ز هجر جان من اینک به لب رسید کجایی؟
منم کنون و یکی جان، بیا که بر تو فشانم
[...]
فراق اگر چه مرا میکشد به دردِ جدایی
خیالِ دوست تو باری درین میانه کجایی
که میرود که بگوید که گر میانِ من و تو
وفا و عهد درست است برشکسته چرایی
هزار بار به هم برزدی چو زلف پریشان
[...]
هلال عید نمود، ای مه دو هفته، کجایی؟
که دوستان را روی چو عید خود بنمایی
برون خرام کله کج نهاده تا به نظاره
ز پرده ها به در افتند لعبتان ختایی
اگر تو باد به سر می کنی، رسد که به خوبی
[...]
لقد فنیت عن الغیر لا وجود سوایی
لان نفی وجودی ثبوته لبقایی
وجود غیر چو مستلزم شریک و دویی است
خیال غیر چرا میکنی و غیر چرایی؟
عن البقاء ولا للبقاء من عدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.