گنجور

 
رفیق اصفهانی

دقیقه فهم و ادا دان و نکته دان شده ای

چنانکه خواست دل من تو آنچنان شده ای

نمی توان ز تو شد خوبتر به حسن که تو

به حسن خوبتر از هرچه می توان شده ای

کسی که نیست ازو خوبتر به شهر کسی

چو خوب می نگرم خوبتر از آن شده ای

از آن بجان و دلت دوستم که از دل و جان

به غیر دشمن جان گشته خصم جان شده ای

به کام من شده ای سخت سرگران با غیر

برغم غیر به من خوب مهربان شده ای

برابری نتوانی به ماه من ای ماه

تو همچو او نشوی گر بر آسمان شده ای

اگر نه ای تو پریرو چرا ز رفیق

ربوده ای دل و از دیده اش نهان شده ای

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

اگر نه بستهٔ این بی‌هنر جهان شده‌ای

چرا که همچو جهان از هنر جهان شده‌ای؟

تن تو را به مثل مادر است سفله جهان

تو همچو مادر بدخو چنین ازان شده‌ای

چرا که مادر پیر تو ناتوان نشده است

[...]

بلند اقبال

چه خورده ای که ز رخ همچوارغوان شده ای

کجا بدی و به بزم که میهمان شده ای

به مو چوسنبلی از رو چو گل ز قدچون سرو

زفرق تا به قدم رشک گلستان شده ای

کنون فزون هوس صحبت است با تومرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه