گنجور

 
رفیق اصفهانی

ای می فروش آزادیم زین سبحهٔ صددانه ده

این سبحهٔ صددانه را بستان و یک پیمانه ده

از حرف غیری در گرو تا کی حدیث من شنو

از ره به آن افسون مرو گوشی به این افسانه ده

از آشنائی بی سبب کردی چو دوری روز و شب

بنشین کنون داد طرب با مردم بیگانه ده

با این خط و خال ای پسر مرغ دل اهل نظر

خواهی شکار خود اگر زین دام نه زان دانه ده

خواهی رفیق ناتوان پیرانه سر گردد جوان

از باده ی چون ارغوان پی در پیش پیمانه ده

مه من در سفر وز هجر آن ماه سفر رفته

بسر رفته مرا عمر آه از عمر بسر رفته

مه من بیخبر سوی سفر رفت وز همراهان

نمی آرد کسی سویم خبر زان بی خبر رفته

از آن وادی نمانده پای رفتن شهسواران را

رود چون بیدلی از گریه تا گل در کمر رفته

کیم من دور از درگاه او بر درگه شاهی

گدائی با لب خشک آمده با چشم تر رفته

مشو مغرور عشق بوالهوس کش زود می بینی

هوس از دل جدا گشته هوا از سر بدر رفته

رفیق بینوا در جست و جویت گشت می دانی

غریبی کو به کو گشته گدایی در به در رفته