گنجور

 
رفیق اصفهانی

گر نیست به یاران ز وفا یار، مصاحب

غم نیست اگر نیست به اغیار، مصاحب

امروز مصاحب نبود یار به اغیار

کز عهد قدیمند گل و خار، مصاحب

اکنون ز منش عار بود آه کجا رفت

آن روز که بودیم من و یار، مصاحب

بیمار شدم صد ره و عیسی نفس من

یکبار نشد با من بیمار، مصاحب

بیزار شد از زاری من بلکه ز من هم

هر کس که دمی شد به من زار، مصاحب

کم لطف رفیق ار بتو باشد عجبی نیست

آن شوخ که دارد چو تو بسیار، مصاحب