از آن مژگان تر جاروب کردم آستانش را
که با من در میان نبود غباری پاسبانش را
در این باغم من آن بلبل که چون بست آشیان بر گل
برد از شاخ اول از دوم شاخ آشیانش را
مریض عشق بیمار است محمل کو در این عالم
که می نالد ز درد و کس نمی فهمد زبانش را
اگر با خار گیرد عندلیبش خو عجب نبود
در آن گلشن که هست الفت به گلچین باغبانش را
سواری را که شهری می نهد سر بر سم توسن
کجا دست رفیق بینوا گیرد عنانش را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از احساسات عمیق خود نسبت به عشق و جدایی صحبت میکند. او با تصاویری زیبا از طبیعت و پرندگان، حس بیماری و تنهایی خود را بیان میکند. مژگانش به آستان محبوبش را جاروب میکند، اما از وجود غباری که نشان از فاصله و جدایی است، رنج میبرد. بلبل باغ نیز در جستجوی آشیان خود است، و عشق را به بیماری توصیف میکند که کسی نمیفهمد دردش را. همچنین به رابطه نزدیکی که بین گل و باغبان وجود دارد اشاره میکند و از رفیق بینوا که نمیتواند دستش را بگیرد، ناامیدی میگوید. در مجموع، شعر نمایانگر غم و دلتنگی در عشق و جدایی است.
هوش مصنوعی: با مژگان تر و نازک خود، آستانه محبوبم را پاک کردم، چرا که هرگز در دل من گناهی وجود نداشت تا پاسبان آن باشد.
هوش مصنوعی: من در این باغ بلبل هستم که وقتی به گل نشستم، برای ساختن آشیان، از ابتدا به شاخ دوم و برگها روی آوردم.
هوش مصنوعی: عاشق به شدت رنج میبرد و در این دنیا محلی برای آرامش ندارد؛ او از دردهایش شکایت میکند، اما هیچکس نمیتواند صحبتهایش را درک کند.
هوش مصنوعی: اگر پرندهای در باغی با خارها و دردها روبرو شود، جای تعجب نیست، چرا که در آن باغ رابطهای عمیق بین پرنده و باغبان وجود دارد و او به زیبایی گلها آشناست.
هوش مصنوعی: سواری که از شهر می آید و با سر بر سم اسب خود میکوبد، چگونه میتواند دست رفیق بیچاره را بگیرد و کنترل آن را به دست بگیرد؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا توفیق ده یا رب که بوسم آستانش را
کشم در چشم خود خاک کف پای سگانش را
غبار از دل به مژگان روبم و بینم نشانش را
به آب دیده شویم خاک و جویم آستانش را
ز مستیهای شوق آن بلبل شوریدهاحوالم
که نشناسد اگر صدبار بیند آشیانش را
اثر میکرد گاهی نالهام، از بس که نالیدم
[...]
گرفتم آن که شب در خواب کردم پاسبانش را
ادب کی می گذارد تا ببوسم آستانش را
صبا از کوی لیلی گر وزد بر تربت مجنون
کند آتشفشان چون شمع، مغزِ استخوانش را
برآمد جان ز تن ، وان زلف می جوید چنان مرغی
[...]
از آن تیغی که آبش شست جرم کشتگانش را
ربودم دلنشین زخمی که میبوسم دهانش را
جنونم میبرد تنها به سیر آن بیابانی
که نبود ایمنی از رهروان ریگ روانش را
چمن کی گلبنی آرد به آب و رنگ رخسارت
[...]
چه خوش باشد در آغوش آورم سرو روانش را
کنم شیرازه اوراق دل، موی میانش را
کیم من تا وصال گل به گرد خاطرم گردد؟
مرا این بس که گرد سر بگردم باغبانش را
کنار حسرتی از طوق قمری تنگتر دارم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.