گنجور

 
رفیق اصفهانی

بهار آمد و یار کسی نمی‌آید

چنین بهار به کار کسی نمی‌آید

چه سود ز آمدن سرو و لاله و سوری

چو سرو لاله‌عذار کسی نمی‌آید

همیشه گل به بهار آمدی چه شد کامسال

گلِ همیشه‌بهار کسی نمی‌آید

چو من غریب دیار کسی مباد آنجا

کسی ز یار و دیار کسی نمی‌آید

ز می مباد تهی جامش از چه ساقی ما

ترحمش به خمار کسی نمی‌آید

کسی که شمع وی افروخته‌ست بخت چرا

به خاطرش شب تار کسی نمی‌آید

رفیق را سگ خود نشمری و حق با تست

که ناکسی به شمار کسی نمی‌آید