گنجور

 
رفیق اصفهانی

هرگز به دلم یاد تو ای ماه نیامد

کز دل به لبم ناله ی جانکاه نیامد

در خانه ام آن ماه نیامد عجبی نیست

در خانه ی درویش اگر شاه نیامد

بر هر سر راهی که مرا دید از آن پس

بار دگر آن شوخ از آن راه نیامد

گاهی بر من آمدی آن ماه ولی غیر

تا کرد ز حال منش آگاه نیامد

نشیند کسی ناله ی زارم شب هجران

کز ناله‌ی جان سوز منش آه نیامد

دیگر چه به او نامه فرستم که فرستاد

صد نامه که می آیم و آن گاه نیامد

گم گشت رفیق ار به ره عشق عجب نیست

هر کس به سفر رفت از این راه نیامد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

یارب چه شد امروز که آن ماه نیامد

جان رفت ز تن وان بت دلخواه نیامد

صد قصه پرغصه من ظلم رسیده

بردم به سر راه ولی شاه نیامد

از خاک درش بود مرا چشم غباری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه