گنجور

 
جامی

یارب چه شد امروز که آن ماه نیامد

جان رفت ز تن وان بت دلخواه نیامد

صد قصه پرغصه من ظلم رسیده

بردم به سر راه ولی شاه نیامد

از خاک درش بود مرا چشم غباری

این لطف جز از باد سحرگاه نیامد

از لذت تیغت چه خبر مرده دلان را

چون زخم تو جز بر دل آگاه نیامد

از حسن و لطافت دل من خلعت وصفی

کم دوخت که بر قد تو کوتاه نیامد

هرگز به سر خاک شهیدان نگذشتیم

کز خاک شهید غم تو آه نیامد

جامی من و جام می و قلاشی و رندی

چون زهد و صلاح از من گمراه نیامد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رفیق اصفهانی

هرگز به دلم یاد تو ای ماه نیامد

کز دل به لبم ناله ی جانکاه نیامد

در خانه ام آن ماه نیامد عجبی نیست

در خانه ی درویش اگر شاه نیامد

بر هر سر راهی که مرا دید از آن پس

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه