گنجور

غزل شمارهٔ ۸۶۱

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تو در شهری و ما محروم از آن روی

زهی شهر! و زهی رسم! و زهی خوی!

به بویت شاد میگردم همانا

نمیدانم که بادت میبرد بوی

به کوی خود دگر بیرون نیایی

اگر بینی که من خاکم در آن کوی

نبودت هرگز این عادت، مگر باز

غلط کردی گذر کردن بدین سوی

ترا هر موی دردستیست و آنگاه

من آشفته از دست تو چون موی

عجب گوی زنخ داری ندانم

که چوگان که خواهد بود این گوی؟

چو خواهم بوسه گویی: اوحدی، زر

به نقد این بشنو و باقی تو میگوی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.