گنجور

غزل شمارهٔ ۷۵۲

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آشنایی جمله را، با من چرا بیگانه‌ای؟

خانه‌پرداز من و با دیگران هم‌خانه‌ای

هر دو عالم در سر کار تو کردم، گر چه تو

خود نمی‌گویی که هستی در دو عالم یا نه‌ای؟

شد دلم ویران ز سنگ‌انداز هجرانت، ولی

شادمانم چون تو دایم گنج آن ویرانه‌ای

گر دل سختت نمی‌ماند به سنگ، ای سیم تن

پس چرا پیوسته با ما ده زبان چون شانه‌ای؟

شد کنار من پر از در، ز آب چشم چون گهر

از کنار من چرا دوری، اگر دردانه‌ای؟

ترک مهرت خواستم کردن چو دید آن عقل گفت:

چون کنی ترک پری رویان؟ مگر دیوانه‌ای؟

اوحدی، چون عشق بازی می‌کنی دوری مجوی

همچو فرزین، از رخ این شاه، اگر فرزانه‌ای

بعد از آن از بند کار خویشتن برخیز، اگر

صید آن زلف چو دام و خال همچون دانه‌ای



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.