گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۵

 
اوحدی
اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات
 

کام دلم نشد ز دهانت روا هنوز

و آن درد را که بود نکردم دوا هنوز

بیگانه گشتم از همه خوبان به مهر تو

وآن ماه شوخ دیده نگشت آشنا هنوز

عالم ز ماجرای دل ریش من پرست

با هیچ کس نگفته من این ماجرا هنوز

ای دل، منال در قدم اول از گزند

از راه عشق او تو چه دیدی؟ بیا هنوز

ما را خدای در ازال از مهر او سرشت

ناکرده هیچ نسبت حسی بما هنوز

هر شب وصال او به دعا خواهم از خدا

دردا! که مستجاب نگشت این دعا هنوز

او گر قفا زنان ز در خود براندم

چشمم به راه باشد و رو از قفا هنوز

روزی نسیم بر سر زلفش گذار کرد

زان روز بوی غالیه دارد صبا هنوز

یک ذره مهر او به دل آسمان رسید

چون ذره رقص می‌کند اندر هوا هنوز

چشمم بر آستان در او شبی گریست

خون می‌دمد ز خاک در آن سرا هنوز

ای اوحدی، تو حال دل من ز من مپرس

کان دل برفت و باز نیامد بجا هنوز



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.