گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای
 

گر به دست آوریم دامن دوست

همه او را شویم و خود همه اوست

آنکه او را در آب می‌جویی

همچو آیینه با تو رو در روست

تو تویی خود از میان برگیر

کز تویی تو رشته تو برتوست

گر شود کوزه کوزه گرنه شگفت

که بسی کاسه سوده گشت و سبوست

همه از یک درخت هست این چوب

که گهی صولجان و گاهی گوست

ها، که اسم اشارتست از اصل

الفتش را چو واو کردی هوست

انقلاب ضرورتست این جا

تا تو آن مغز بر کشی از پوست

مدتی توبه داشتیم، اکنون

که خرابات عشق در پهلوست

منشین تشنه، اوحدی، که ترا

پای در آب و جای بر لب جوست

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | search شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.