گنجور

 
سنایی

به یقین واجب الوجود یکیست

هر چه در وهم و خاطر آید نیست

مالک الملک و پادشاه به حق

منشی‌ء نفس و فاعل مطلق

هر چه درکل کون کهنه و نوست

هست مفعول و فاعل همه اوست

بی قلم صورت بدیع نگاشت

بی ستون خیمه رفیع افراشت

مایه بخش عقول اولی اوست

فاطر صورت و هیولا اوست

نظم ترکیب آفرینش داد

چشم دل را کمال بینش داد

نقشبند وجود جز او نیست

مستحق سجود جز او نیست

زآنکه معبود انس و جان است او

مبدع جسم و عقل و جان است او

در رهش چرخ و انجم و ارکان

همه درمانده‌اند و سرگردان

همه پوینده‌اند در طلبش

همه جوینده‌اند روز و شبش

جنبش هر یک از سرشوق است

هر یکی را از این طلب ذوق است

حلقة حکم اوست شوق‌ همه

او منزه زشوق و ذوق همه

نامهای بزرگ طاهر او

هست اوصاف صنع ظاهر او

فارغ از شوق و ذوق ونیک‌وبدست

برتر از وهم و فکرت‌وخردست‌

کس نداند که چیست الا او

صفتش ‌لا اله االا هو

هر که خواهد که ذکر او گوید

در نگنجد زبان که «‌هو» گوید

به زبان ذکر او که داند گفت‌؟

جان بود آنکه «هو» تواند گفت

سخن است آنکه بر زبان آید

ذکر «‌هو» از میان جان آید

گرچه بی‌جا و بی مکان است او

ساکن دل شکستگانست او

نه به ذاتست ساکن هر دل

بلکه لطفش همی کند منزل

هر کجا دل شکسته‌ای بینی

بینوایی و خسته‌ای بینی ،

بی زبان ذکر او از او شنوی

شرح اسماء «‌هو» از او شنوی

ذکر او از زبان بسته طلب

معرفت از دل شکسته طلب

چند، بی او به‌کعبه درتک و پوی

در خرابات آی و او را جوی

چون تو در جستنش نمایی جد

در خرابات جست یا مسجد