گنجور

 
 
گوهر
خواجه عبدالله انصاری

ای مونس دیده با ضمیرم یاری

اندر دل من نشسته بیداری

گر بادگری قرار گیرد دل من

از جان خودش مباد برخورداری

نصرالله منشی

بد می‌کنی و نیک طمع می‌داری؟

هم بد باشد سزای بدکرداری

مهستی گنجوی

آمد شب و شد جهان روشن تاری

در شان من آمد آیت بیداری

خورشید به مَه داد خط بیزاری

چنبر بشکست چرخ را، پنداری

ظهیر فاریابی

ای شمع تو صوفی صفتی پنداری

کاین شش صفت از اهل تصوف داری

شب خیزی و نور چهره و زردی روی

سوز دل و آب دیده و بیداری

امامی هروی

ای فیض صحاب کرمت آواری

آب رخ ملک و سایه ی دا داری

لطفی باشد دم بدم از آنکه مرا

در بندگی شاه جهان بین داری

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه