گنجور

شمارهٔ ۷۱

 
عرفی
عرفی شیرازی » مثنویات
 

عاقلان آدابت آموزند و رسوایت کنند

دامن جمعی بدست آور که شیدایت کنند

ناگهان عشقت گذارند از حجاب ناکسی

پرده بگشا تا زنادانی تمنایت کنند

باغ گل پژمرده کردی روز کس درهم مکش

من هم از غیرت گذشتم کی تمنایت کنند

پس نکوئی جلوه کن بر مستحقان زینهار

تا دعائی بهر حسن عالم آرایت کنند

عرفی از ما بی قدم در وادی اهل وجود

صد بیابان خار خندان تحفه پایت کنند

هر چند دست و پا زدم آشفته تر شدم

ساکن شدم میانه دریا کنار شد

جز با گریستن مژه در جهان نبود

آن هم زحرص دیده من ناگوار شد

عرفی بسی ملاف که بر چرخ تاختم

مردی کنون بتاز که بختت سوار شد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن