گنجور

 
عرفی شیرازی
 

عاقلان آدابت آموزند و رسوایت کنند

دامن جمعی بدست آور که شیدایت کنند

ناگهان عشقت گذارند از حجاب ناکسی

پرده بگشا تا زنادانی تمنایت کنند

باغ گل پژمرده کردی روز کس درهم مکش

من هم از غیرت گذشتم کی تمنایت کنند

پس نکوئی جلوه کن بر مستحقان زینهار

تا دعائی بهر حسن عالم آرایت کنند

عرفی از ما بی قدم در وادی اهل وجود

صد بیابان خار خندان تحفه پایت کنند

هر چند دست و پا زدم آشفته تر شدم

ساکن شدم میانه دریا کنار شد

جز با گریستن مژه در جهان نبود

آن هم زحرص دیده من ناگوار شد

عرفی بسی ملاف که بر چرخ تاختم

مردی کنون بتاز که بختت سوار شد