گنجور

 
عرفی شیرازی
 

چه پرسیم که بجانت هوای ما چه کند

در آن چمن که گل آتش بود صبا چه کند

تبسم تو که ناسور را دهد مرهم

بسینه نیش زند نیش غمزه را چه کند

هزار گونه مراد محال می طلبی

تو خود بگو که اجابت باین دعا چه کند

مجو سعادت طالع دمی که فرصت نیست

چه سر بریده شود سایه هما چه کند

مگو وفا نکند دوست با منش عرفی

نمی شود بوفا آشنا وفا چه کند