گنجور

 
عرفی شیرازی
 

خدایگانا ! دی بی تو در وثاق امید

نشسته بودم و در بر زمانه کرده فراز

که محرمی زدرم ناگهان درآمد و گفت

که ای ضمیر تواسرار غیب را غماز

بگویمت خبری کز نهایت ندرت

نتیجه های خیال ترا بود انباز

همای اوج سعادت فلان که عزت او

بنزد شه بود از عز همگنان ممتاز

چو جعد شاهد دولت بدست عزت داشت

رکاب شاه پلنک افکن هژبر اندازد

بهشت ناگهش از پی چو روزگار قدیم

عنان مصلحت داور لطیفه طراز