گنجور

 
عرفی شیرازی
 

سری در عهد ما سامان ندارد

کسی کو آب دارد نان ندارد

منادی میزند در شش جهت بانگ

که درد مفلسی درمان ندارد

بشیرینی سخاوت جان بود لیک

کسی کو زر ندارد جان ندارد

چنان عام است بی آبی در این عهد

که بهرام آب در پیکان ندارد

ز قحط نان بمهمانی عیسی

بجز یک نان فلک در خوان ندارد

هنر در نان کجا یابد که عیسی

بگردون رفت و جز یک نان ندارد

مجو لؤلؤ که از بس تنگدستی

خزف هم در صدف عمان ندارد

حدیثم از زبان دیگران است

ز من این گفتگو امکان ندارد

چنان از بی زری شاد است عرفی

که پنداری بزر ایمان ندارد

همه این تنگ عیشی ها زفسق است

و گرنه بذل حق پایان ندارد

غلط شد راه نعمت خانه ورنه

نعیم حق در و دربان ندارد

نیابی هیچ شیخ پاکدامن

که داغ فسق در تنبان ندارد

کدامین ساده زن بر فعل یابی

که بر سر چادر دامان ندارد

چنان بر خضر بوی می گذر بست

که ره در چشمه حیوان ندارد

چنان گرمند در عصیان که دوزخ

غم بیکاری شیطان ندارد

عمل این وانگهی لب نغمه پرداز

که مسکین این ندارد ، آن ندارد

مکافات عمل ارزاق خلق است

هوای نفس قوت جان ندارد

چرا دستی نگهدارد زمانه

که گر دل بشکند تاوان ندارد

بدریا در مشو کامروز از آشوب

جهان یک قطره بی طوفان ندارد

بیابان طی مکن کش هر بن خار

کم از صد غول سرگردان ندارد

بیابان چیست؟آن عهد دگر بود

کدامین شهر غولستان ندارد

ز نافرمانی و ناشکری خلق

هزاران عید ، یک قربان ندارد

کسی کز بیم حق نعمت شناس است

بدست از شکر جز دستان ندارد

لبی در شکر جنباند، نداند

که منعم نعمت ارزان ندارد

معاصی باعث خذلان روح است

در این معنی کسی کتمان ندارد

بیاید ترک این اعمال زنهار

که روح آسایش از خذلان ندارد

کسی کو داند و مغلوب نفس است

زمردم عیب خود پنهان ندارد

که دشمن چون بطعنش لب گشاید

همان نفسش ز کبر انسان ندارد

کسی کو داند و ترکش تواند

ولی آهنگ ترک آن ندارد

اگرمؤمن بود زنجیر و قلاب

و گر کافر به بت ایمان ندارد

کسی کو ترک گیرد گر بداند

همانا، ایزدش، حیران ندارد

کسی کو نه بداند نه تواند

بمعشوق ازل ، پیمان ندارد

همین گفتن نکو آید زعرفی

نکو بشنو که گوش آن ندارد