گنجور

 
نورس دماوندی

بس که آن شوخی‌وش از می شوخ و شنگ

هند پندارم که در دست فرنگ افتاده است

گر ز خط چشم‌سیه کم شوخ و شنگ افتاده است

هند را منظور صلحی با فرنگ افتاده است

خنده‌ی دندان‌نما با لعل آتش رنگ نیست

شعله‌ی جواله با شبنم به جنگ افتاده است

از لبش نازک خیالی‌ها مکیدن می‌کند

جای طرح بوسه از بس نیم رنگ افتاده است

خون کیفیت زند موج از شکست ساغرم

باز از آن خال لبم بر شیشه سنگ افتاده است

شوخ‌تر شد مردمک در دور آن چشم کبود

گردش افلاک با اختر به جنگ افتاده است

بس که دارد نازکی شمشاد بالایش به چشم

در کمان ابروان قدّش خدنگ افتاده است

شد اسیر شوخی چشمش دل پر داغ من

از رَم آهو تماشا کن پلنگ افتاده است

تیغ بر خطّ غبار آیینه رخسارم کشید

قتل عام طرفه‌ای در شهر رنگ افتاده است

ناقصان گشتند پا انداز راه مطلبم

بس که دستاویز هر یک عذر لنگ افتاده است

می‌کشد میدان ماتم دهر در تمهید شور

شهد دنیا پرده‌ی کار شرنگ افتاده است

خون خود را می‌کند بر مردم چشمم مسیل

مور خط از شکّرش نورس به تنگ افتاده است