گنجور

 
سلیم تهرانی

بخت بد با اخترم هر شب به جنگ افتاده است

این سیاهی گویی از داغ پلنگ افتاده است

یاد این صحرا ز بازیگاه طفلان می دهد

هر کجا پا می نهد دیوانه، سنگ افتاده است

چاک های سینه ام هر یک در بتخانه ای ست

از دل من کار بر اسلام تنگ افتاده است

نغمه ای از مجلس مستان نمی گردد بلند

ناخن مطرب مگر امشب ز چنگ افتاده است؟

در شکست شیشه ی دل ها به او فرصت نداد

آتش از رشک دلش در جان سنگ افتاده است

تحفه ی دل کی به چشم آید که در بزم بتان

گل ز بی قدری چو مصحف در فرنگ افتاده است

تهمت وسعت چه می بندی برین عالم سلیم

نیست او را در وسعتی، چشم تو تنگ افتاده است

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
صائب

دل به دست آن نگار شوخ و شنگ افتاده است

طفل بازیگوش را آتش به چنگ افتاده است

یک جهان کام از دهان نوخطی دارم طمع

وقت من در عاشقی بسیار تنگ افتاده است

جامه در نیل مصیبت زن که آن چشم کبود

[...]

نورس دماوندی

بس که آن شوخی‌وش از می شوخ و شنگ

هند پندارم که در دست فرنگ افتاده است

گر ز خط چشم‌سیه کم شوخ و شنگ افتاده است

هند را منظور صلحی با فرنگ افتاده است

خنده‌ی دندان‌نما با لعل آتش رنگ نیست

[...]

قصاب کاشانی

بس ‌که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده است

وسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است

تا تو با این آب و رنگ آهنگ گلشن کرده‌ای

گل ز شرم عارضت از آب و رنگ افتاده است

عطر سنبل بلبلان را گرم افغان کرده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه