بخت بد با اخترم هر شب به جنگ افتاده است
این سیاهی گویی از داغ پلنگ افتاده است
یاد این صحرا ز بازیگاه طفلان می دهد
هر کجا پا می نهد دیوانه، سنگ افتاده است
چاک های سینه ام هر یک در بتخانه ای ست
از دل من کار بر اسلام تنگ افتاده است
نغمه ای از مجلس مستان نمی گردد بلند
ناخن مطرب مگر امشب ز چنگ افتاده است؟
در شکست شیشه ی دل ها به او فرصت نداد
آتش از رشک دلش در جان سنگ افتاده است
تحفه ی دل کی به چشم آید که در بزم بتان
گل ز بی قدری چو مصحف در فرنگ افتاده است
تهمت وسعت چه می بندی برین عالم سلیم
نیست او را در وسعتی، چشم تو تنگ افتاده است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف حال و وضعیت شاعر میپردازد که پیوسته با بدبیاری و مشکلات دست و پنجه نرم میکند. او به سیاهیای اشاره میکند که از داغی عمیق ناشی میشود و یادآور بازیهای کودکان در صحرا است. شاعر از درد و رنج درونیاش سخن میگوید و به بتخانهای که دلش در آن گرفتار شده اشاره میکند. نغمههای شاد مجلس مستان نیز خاموش است و دلش در آتش عشق میسوزد. همچنین، او از بیقدری تحفه دل سخن میگوید که در بزم عاشقان به چشم نمیآید. در پایان، شاعر به عمیق بودن جهان سلیم اشاره میکند و میگوید که تنگنظریها و اتهامها مانع درک وسعت این جهان میشود.
هوش مصنوعی: دشمنی بدی با سرنوشت من هر شب در حال نبرد است و این تاریکی گویی نشانهای از مصیبتهایی است که بر من وارد شده.
هوش مصنوعی: هر جا که دیوانه قدم میگذارد، سنگی از یاد آن دشت کودکی به جا میماند.
هوش مصنوعی: در سینه من هر زخمی به نوعی معبدی است، و دل من درگیر مشکلات و گرفتاریهای سختی شده است.
هوش مصنوعی: آوای خوشی از جمع مستان بلند نمیشود مگر اینکه امروز نواخته شده باشد و نوازندهی آن بهدلیل حادثهای نتوانسته سازش را به دست بگیرد.
هوش مصنوعی: شکسته شدن قلبها را به او فرصت نداد و آتش حسادتش در عمق وجودش نشسته است.
هوش مصنوعی: هدیه و عشق دل چه ارزشی دارد وقتی در محفل معشوقان، مانند یک کتاب قدیمی و بیمقدار در میان گلها به چشم میآید.
هوش مصنوعی: چرا برای این جهان وسیع، اتهام میزنی؟ این دنیا انسان سالمی دارد و در وسعت آن جایی برای اتهام وجود ندارد؛ بلکه مشکل از دید تنگ توست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل به دست آن نگار شوخ و شنگ افتاده است
طفل بازیگوش را آتش به چنگ افتاده است
یک جهان کام از دهان نوخطی دارم طمع
وقت من در عاشقی بسیار تنگ افتاده است
جامه در نیل مصیبت زن که آن چشم کبود
[...]
بس که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده است
وسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است
تا تو با این آب و رنگ آهنگ گلشن کردهای
گل ز شرم عارضت از آب و رنگ افتاده است
عطر سنبل بلبلان را گرم افغان کرده است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.