هر دم سخن ز دُرج دهان تو گفتنی است
در ملک نظم گوهر نایاب سُفتنی است
آئینه شخص عیب ز اظهار عیب شد
عیب کسان به شرع بصیرت نهفتنی است
گوید بلند گفتن آهسته ای خبیث
کای بینوا حکایت غیبت نگفتنی است
حرفی است چشم از رگ خارا گشودنش
یک بار نالهی دل زارم شنفتنی است
بر دل اگر چه نیست غباری ز خط مرا
گرد غمی ز چهرهی امّید رُفتنی است
یک شب چو روشنان فلک گر نخفتهام
خون من از فسانهی تیغ تو خفتنی است
دارد چو بوسهی نظر از غنچهی لبت
از باغ آرزو گل نورس شکفتنی است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان زیباییها و دشواریهای عشق و ارتباطات انسانی میپردازد. او میگوید که کلامی که از دهان معشوق بیرون میآید بسیار ارزشمند و خوش آهنگ است. سپس به عیوب و مشکلات انسانی اشاره میکند که بر اثر درک و بینش پنهان شدهاند. غم و درد ناشی از جدایی نیز از اوج احساسات شاعر میگذرد و او به تجلی زیبایی در محبت، مانند شکفتن یک گل، اشاره میکند که مملو از آرزوهاست. در نهایت تصویر عاشقانهای از زخم دل و یاد معشوق شکل میگیرد که به عمق جدایی و فراق اشاره دارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.