گنجور

 
صائب

دل به دست آن نگار شوخ و شنگ افتاده است

طفل بازیگوش را آتش به چنگ افتاده است

یک جهان کام از دهان نوخطی دارم طمع

وقت من در عاشقی بسیار تنگ افتاده است

جامه در نیل مصیبت زن که آن چشم کبود

چون بلای آسمان، فیروز جنگ افتاده است

در میان دارد دل تنگ مرا آسودگی

این شرر در ساعت سنگین به سنگ افتاده است

حال دل در حلقه آن زلف می داند که چیست

هر مسلمانی که در قید فرنگ افتاده است

از حضور دل مرا در دامن صحرا مپرس

دامن معشوق عاشق را به چنگ افتاده است

در صدف دارد خبر از اضطراب گوهرم

بحرپیمایی که در کام نهنگ افتاده است

تنگدستی نفس را در حلقه فرمان کشید

راست سازد مار را راهی که تنگ افتاده است

جبهه واکرده زنهار از تهیدستان مجو

سفره دارد از بغل، دستی که تنگ افتاده است

خانه آرایی نگردد سنگ راه اهل دل

سیل در قطع منازل بی درنگ افتاده است

در ته یک پیرهن محشور باشد با پلنگ

هر که را صائب ز قسمت خلق تنگ افتاده است

 
 
 
زنده‌رود
سلیم تهرانی

بخت بد با اخترم هر شب به جنگ افتاده است

این سیاهی گویی از داغ پلنگ افتاده است

یاد این صحرا ز بازیگاه طفلان می دهد

هر کجا پا می نهد دیوانه، سنگ افتاده است

چاک های سینه ام هر یک در بتخانه ای ست

[...]

نورس دماوندی

بس که آن شوخی‌وش از می شوخ و شنگ

هند پندارم که در دست فرنگ افتاده است

گر ز خط چشم‌سیه کم شوخ و شنگ افتاده است

هند را منظور صلحی با فرنگ افتاده است

خنده‌ی دندان‌نما با لعل آتش رنگ نیست

[...]

قصاب کاشانی

بس ‌که بر جانم ز مژگانت خدنگ افتاده است

وسعتی خواهم که بر دل کار تنگ افتاده است

تا تو با این آب و رنگ آهنگ گلشن کرده‌ای

گل ز شرم عارضت از آب و رنگ افتاده است

عطر سنبل بلبلان را گرم افغان کرده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه