گنجور

 
نورس دماوندی

آن که گوش چرخ را مالیده فریاد من است

آنچه می‌پیچد عنان سیل بنیاد من است

خار صحرای تو چون مژگان لیلی دل رباست

هر که مجنون تو می‌گردد پریزاد من است

صید آن‌کس می‌شوم کز هر دو عالم فارغ است

هر که دام خویش را برچیده صیاد من است

بیستون چرخ را شیرین ز جا برداشتن

یک فن از پرکاری بازوی فرهاد من است

ناخن رشک از دم شمشیر می‌گردد خراج

هر که گردد کشته‌ی تیغ تو جلاد من است

بس که از نقش خیالم لوح دلها ساده است

آنچه تصویر فراموشی بود یاد من است

هر که از خود دور و با حق آشنا سازد مرا

نورس از امداد خود در فکر ارشاد من است

 
 
گوهر
محتشم کاشانی

بر درت کانجا سیاست مانع از داد من است

آن که بی‌زنجیر در بند است فریاد من است

آن که می‌گردد مدام از دور باش خشم و کین

دور دور از بارگاه خاطرت یاد من است

ای خوش آن مشکل که چون خسرو نداند حل آن

[...]

قدسی مشهدی

گشته پنهان از نظر آن‌کس که صیاد من است

عالمی را برده از یاد آنکه در یاد من است

هر که رُفت از دل غباری بر دلم آمد نشست

هرکجا گم شد غمی در محنت‌آباد من است

ناله‌ای کردم برآمد شیون از صحن چمن

[...]

ابوالحسن فراهانی

غصه ی عالم نصیب جان ناشاد من است

محنت روی زمین در محنت آباد من است

دایم اندیشد که چون از کوی خود دورم کند

کفر نعمت باشد ار گویم که بی یاد من است

آن چنانم بست کو خود به تیر نتواند گشود

[...]

جویای تبریزی

آنچه هرگز محرم گوشت نشد داد من است

وآنچه نگذشته است در خاطر ترا یاد من است

ناله می گردد تکلم بر لبم از درد هجر

گفت و گوی من چو نی دور از تو فریاد من است

پنجهٔ صد کوهکن پیچیده دست قدرتم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه