گنجور

 
محتشم کاشانی

بر درت کانجا سیاست مانع از داد من است

آن که بی‌زنجیر در بند است فریاد من است

آن که می‌گردد مدام از دور باش خشم و کین

دور دور از بارگاه خاطرت یاد من است

ای خوش آن مشکل که چون خسرو نداند حل آن

طبع شیرین بشکفد کاین کار فرهاد من است

دادن از روی زمین خاک بنی‌آدم به باد

کمترین بازیچهٔ طفل پریزاد من است

در جهان خاکی که هرگز ترنگردد جز با اشک

گر نشان جویند ازان خاک غم آباد من است

آن که پای مرغ دل می‌بندد از روی هوا

طبع سحرانگیز وحشی بند صیاد من است

انس آن بد الفت پیمان گسل با محتشم

همچو پیوند طرب با جان ناشاد من است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
قدسی مشهدی

گشته پنهان از نظر آن‌کس که صیاد من است

عالمی را برده از یاد آنکه در یاد من است

هر که رُفت از دل غباری بر دلم آمد نشست

هرکجا گم شد غمی در محنت‌آباد من است

ناله‌ای کردم برآمد شیون از صحن چمن

[...]

ابوالحسن فراهانی

غصه ی عالم نصیب جان ناشاد من است

محنت روی زمین در محنت آباد من است

دایم اندیشد که چون از کوی خود دورم کند

کفر نعمت باشد ار گویم که بی یاد من است

آن چنانم بست کو خود به تیر نتواند گشود

[...]

جویای تبریزی

آنچه هرگز محرم گوشت نشد داد من است

وآنچه نگذشته است در خاطر ترا یاد من است

ناله می گردد تکلم بر لبم از درد هجر

گفت و گوی من چو نی دور از تو فریاد من است

پنجهٔ صد کوهکن پیچیده دست قدرتم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه